X
تبلیغات
مهاجر


مهاجر


باران ...!

دلت را به ذوق عاشقان کوی وصال که تو را با چتری بر سر می خواهند ، خوش مکن ! و به فکر دردمندان هجران یار باش که بی تو خشک می شوند ... 

دوستت دارم باران !  می باری و نمی پرسی کاسه های خالی از آن کیست ...

شنبه بیست و سوم فروردین 1393 | 6:40 قبل از ظهر | "مهاجر" | |

اینجا اگر اشکم در می آید ، برای فکر کردن به گذشته ها نیست ، برای این است که کاسه ام خالی ، گردنم کج ، بارم نصف و نیمه ، راهم دراز ، رفاقتهای صادقانه گم شده و پستوهای روحم پر از خاک است ؛خلاصه بنده بدی بوده ام برایت ... بهانه تراشی کردم هربار ....

 خنده ام می گیرد از بدمستی های خودم ...

این سی و چند سال که از تو عمر گرفته ام ، هیچ وقت نشده که بگویم کم آورده ام ، اما یک جای کار مورچه تلاش خودم را له کردم ، مورچه مرد و لانه اراده من خالی از سکنه ماند ... 




الهی و ربی ،  من لی غیرک !
متن از : دوست طلایه دار

شنبه بیست و سوم فروردین 1393 | 6:11 قبل از ظهر | "مهاجر" | |




یا زهرای مرضیه؛

                    ادرکنا…


چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 | 1:14 بعد از ظهر | "مهاجر" | |

قرار بود طبق یه طرح عقب نشینی خونه ی یک مادر شهید که بچه اش مفقود الاثر شده بود ، تخریب بشه ! قرار شد با احترام ازشون بخواهیم که خونشونو تخلیه کنند که تخریب کنیم ، بالاخره رفتیم دم خونشون و قضیه رو گفتیم !

مادر در جواب به ما گفت ....

آخه اگه بچه ام برگرده فقط آدرس اینجارو بلده !!!!

سلام ، سال نو همه بچه های وبلاگی مبارک...

بیاد شهدای مفقودالاثر و مادران چشم انتظارشون؛صلوات


سه شنبه پنجم فروردین 1393 | 12:6 بعد از ظهر | "مهاجر" | |

دعایی کنمت بهتر از این

که تو از غیبت طولانی خود بازآیی
گنبد سبز حرم های خدا
چشم در راه قدومت دارند
فصل پاییز و زمستانِ دلِ عالم شد
برگ برگ صفحه ی سبز حرم ها همگی
ریزش برگ و گل از تن دارند
هرکجا هرچه زیارت کردم
همه جا نام و نشانت بود ، لیک
کِی شود موعد دیدار و زیارت با چشم
عطش بوسه بر آن پای غریب
که تمام لب دنیا هوسش را دارد
چه دعایی کنمت بهتر از این
که تو آن بانی احداث حرم ها باشی
غربت فاطمه (س) را خاتمه باشد با تو
نفس داغ بقیع را سایه ای از حرم و گنبد زرین باشد
آب کوثر برود بر لب هر سوی حرم
تشنگی از لب عطشان حسن(ع) پاک شود
قلب سجاد (ع) و محمد باقر(ع) در کنار تن معصوم امام صادق(ع) دمی آرام بگیرد ای کاش
سال هاست شیعه تو را می جوید
پشت هرمیله ای از فاصله ها
صبح، هر صبح ، پر از تکرار است
چون تو باشی شود هر روز، پر از تازگی و فصل جدید
چه دعایی کنمت بهتر از این
اذنِ اتمامِ غیابت برسد از جبریل
صبر ایوبِ الهی بشود ختم به خیر
تا تورا حاجبی از هیچ نباشد با ما
گرکه آیی و جهان را به قدومت برسانی به صفا
هرچه در حق تو کم کرده ام و ظلم به خود
بر همان قطره اشکی که برای جدّت
پای هر روضه و هیئت افتاد
از خطایم بگذر ...
هر چه کردم همه اش درد فراقت بوده
چون تو آیی همه را لطف و صفا می آید
چه دعایی کنم از عمق وجود
تا تو را هجرت و ما را غم هجران تو پایان باشد...

جمعه بیست و سوم اسفند 1392 | 11:11 قبل از ظهر | "مهاجر" | |

تنها تسکین معمای عقل ، نوشتن است

دست به قلم می برم و از کوچه پس کوچه های دلم ، وازه ها را بیرون می ریزم و روی کاغذ جملاتی را سیاه میکنم ، تجربه های تلخ و شیرین زندگی ام را از خوان نعمت تو پنداشته ام و بر همه آنها سپاس و صبر و استقامت  .

ای یگانه ازلی !

بچه که بودیم هوای دیگران را خیلی داشتیم و بیرنگ و بی ادعا کنار همدیگر مشغول بازی بودیم .همیشه دلمان می خواست بزرگتر شویم و پرنده  زندانی قفس را آزاد کنیم چرا که پرنده  بال و پر داشت و شوق پرواز !

روزهای سادگی و صفا و بی خبری .

اکنون که فصل چهارم عمرم در حال رقم خوردن است  ، لذت ایام کودکی را بهتر حس می کنم و به بچه هایی که دور هم نشسته اند و بی خبر از همه جا در حال خنده و بازی اند ، غبطه می خورم .

خدای 6 سالگی ام !

من هستم همو که دعا میکردم در روزهای ساعت ورزش ما برف نبارد و بازی کنیم ، حال می فهمم که در همان لحظه ، کسانی بودند که برای بارش برف دست به آسمان داشتند و طلب روزی .

حال ! این درد من و درمان تو !

دردم این است که نمی دانم چه بخواهم از آستانت ...


يا نُورُ يا قُدُّوسُ يا اَوَّلَ الاْوَّلِينَ وَ يا اخِرَ الاْ خِرينَ

اغْفِرْلى كُلَّ ذَنْبٍ اَذْنَبْتُهُ وَ كُلَّ خَطَّيئَةٍ اَخْطَاْتُها




دلنوشت :
قله ای که یکـــبار فتح شود بی شک!

تفریحگاه عمومی خواهد شد،

مواظب قله ات باش...

دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 | 11:15 بعد از ظهر | "مهاجر" | |

زنــدگــی رقص واژگان است،

یکی به جرم تفاوت تنهاست، یکی به جرم تنهایی متفاوت!...


دلنوشت :

همین سه کلـمه برای وصـف حالم کافیست:

"لبخــندم درد میـکند..."

شنبه بیست و ششم بهمن 1392 | 11:3 بعد از ظهر | "مهاجر" | |

به شیشه های اتاقم دوباره «ها» کردم

و از نوشتن اسمـت بر آن حیا کردم

به روی شیشه کشیدم شبیه یک گنــبد

به پای شیشه نشستم رضا رضا کردم...





السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)
شنبه نوزدهم بهمن 1392 | 1:2 قبل از ظهر | "مهاجر" | |

این پایین زندگی سخت است!

سخت است روبه آسمان نگاه کنی ولی بال و پری برای اوج گرفتن نداشته باشی!

خدایا ! دلم می خواهدت، سخت و بی تردید...


تنها برخی از آدمها باران را احساس می کنند!!

بقیه فقط خیس می شوند ...


جمعه یازدهم بهمن 1392 | 11:35 بعد از ظهر | "مهاجر" | |

تنهایی‌هایتان را پیش‌فروش نکنید...

فصلش که برسد به قیمت می‌خرند!!


چهارشنبه دوم بهمن 1392 | 7:11 قبل از ظهر | "مهاجر" | |

گاهی یواشکی احساس می کنم با لبخندهای تصنّعیمان حق السکوت می دهیم به سوز و سازِ معرکه دنیا !

گاهی آن قدر تنهایی را قدم به قدم در کنار خود لمس می کنیم که فقط بال و پری می جوییم تا آرام پر به

اوج بکشیم... پر به سوی معبود!

گاهی جمع و ضرب رفاقت ها ، فقط منها از آب در می آید و باز هم می شود یک بر هیچ به نفع تنهایی...

لحظه های تاریک، به توانِ بی نهایت رسیده اند وقتی فرمول ریاضی دل آدمی همیشه زیر رادیکال است!

ای کاش قلب ها آن قدر وسعت داشت تا برای آنکه صندلی خودت را پیدا کنی،

مجبور نشوی دنبال رقیب بگردی تا از جایش بلند کنی و جایی باشد برای تو!

ای کاش وجودیت ها طعم عسل را به کام صداقت انسان ها می چشاندند تا حقیقت ، لباس زیبای

خود را بپوشد؛ آخر این روزها باطل آن قدر زیباست که حقیقت از نظر افتاده !

گاهی فقط بال و پری می خواهم تا اوج بگیرم و معراج کنم... به وسعت آغوش خدا! 


پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 | 11:53 قبل از ظهر | "مهاجر" | |

عاقد دوباره گفت : وکیلم ؟ ... پدر نبود

ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود

گفتند:رفته گل،نه گلی گم ،دلش گرفت

یـعـنی کـــه از اجـازه بــابــا خـبـر نـبـود

چندین بـهار منتـظـرش بود و برنـگـشت

آن فصلهای سرد که بی درد سر نبود


ایـکاش نامه ای،خبری،عطرچفیه ای

رویـــای دخــتـرانــه او بـیـشتـر نبـود

عـکس پدر ، مقابل آیـینه ، شمعدان

آن روز دورسفره به جزچشم تر نبود

عاقددوباره گفت وکیلم؟دلش شکست

یـعـنی بــه قـاب عکس امـیدی دگرنبود

او گـفت بـا اجـازه بــابــا ، بـله بـله 

مردی که غیرخاطره ای مختصر نبود

 

 


خوشا آنانکه مردانه می میرند و تو ای عزیز ، خوب میدانی !

تنها کسانی مردانه می میرند که مردانه زیسته باشند ....

دوشنبه بیست و سوم دی 1392 | 1:14 قبل از ظهر | "مهاجر" | |


نوشتم ؛ اما بعلت برخی مسائل حذف شد ...


یک وقتهایی باید  ، روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است 

و  بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

و اگه دست بردارت نباشن باید بنویسی ، پلمپ شد ...


دلنوشت : تو را به وسعت یک تماشــای سیـــر کم دارم ...

دوشنبه شانزدهم دی 1392 | 6:37 قبل از ظهر | "مهاجر" | |

 یقین دارم آخر ِآرزوی دل همه کبوتران مهاجر دنیا آسمان توست!

السلام علیک یا علی بی موسی الرضا(ع)

چهارشنبه یازدهم دی 1392 | 11:59 بعد از ظهر | "مهاجر" | |

خدایا !

کاش ، به همان اندازه ای که از حرف مردم می ترسیم ، از تو می ترسیدیم که اگر اینگونه بود دنیای ما دنیای دیگری بود ، و آخرت ما آخرت دیگری ...



راستی سهراب ، قایقت جا دارد ...


دلنوشت : کسی که تو حرفاش زیاد میگه ؛ بی خیال ؛

 بیشتر از همه فکر و خیال داره، فقط دیگه حال و حوصله بحث و صحبت نداره...


شنبه هفتم دی 1392 | 6:33 قبل از ظهر | "مهاجر" | |


چه دلپذیر است اینکه گناهانم پیدا نیستند !

وگرنه مجبور بودم هر روز خودم را پاک بشویم ، شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردم و باز دلپذیر و نیکوست اینکه ، آن معاصی شکلم را دگرگون نمی کنند !


خدای ستارالعیوب ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس ...

دلنوشت مهاجر :

«
وَلَا یَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ وَکَفَی بِاللَّهِ حَسِیبًا »

خدا را فراموش نكن ، او حسابت را دارد...

پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392 | 1:53 بعد از ظهر | "مهاجر" | |

مهم آن نیست که از نسل نسیم سحری ، یا که از جنس کدامین شب غربت زده ای

باید از آینه ها سخت مراقب باشی ، قلب آن ها به تگرگی بند است

آب ها آن سر آبادی دنیا، چه صفایی دارند ، گرچه سنگ از طپش آب به هنگام سقوط ، خندان است

ولی آبِ دریا ترس از سنگ و نهیبش دارد ، شاید آن لحظه تو برگی باشی

به سبکبالی و آزادی و در شوق سفر ،  اگرت کوی گذر بر لب یک آینه یا آب افتاد

نقشی از عشق بر آن ، جا بگذار ، شاید آن آینه باقی مانَد

شاید آن آب ، پناه دل ماهی باشد

سنگ ها ساز شکستن بنوازند ، ولی ،  هنر آب و نجیبانه ی آیینه به دل بنشیند...

رهگذر می بیند ،  آب و آیینه و سنگش با توست...

                                                                           کد گمنام

 بگذار هر چه از دست میرود برود؛

 من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد، حتی زندگی را .

  چگوارا

سه شنبه نوزدهم آذر 1392 | 11:56 بعد از ظهر | "مهاجر" | |

 الهی ! رضا برضائک ، تسلیما بقضائک و مطیعا لامرک

لا معبود سواک یا غیاث المستغیثین…

دلم ز قفس آزاد کن …



ادامه مطلب
جمعه پانزدهم آذر 1392 | 7:40 بعد از ظهر | "مهاجر" | |



به حلقه های ضریحت دلم گره خورده

گره گشای من؛ این بار این گره مگشای...


گـــشـــتـم بـــر در دیــوار حـریــمـــت ، جایی ننوشتند گنهکار نیاید ...



التماس دعای زیارت
"مهاجر"

دوشنبه یازدهم آذر 1392 | 0:20 قبل از ظهر | "مهاجر" | |

دلنوشت کد گمنام  : روزگار عجیبی است !

مردم می بینند که از برگ بهاری ، تصویری جز زردی و خشکیدگی نمانده ، اما همین که آن را افتاده روی زمین می بینند ، دوست دارند پا روی تنِ پژمرده اش بگذارند تا خش خش و صدای خرد شدنش را بشنوند...

این است دلخوشی آدم های روزگار ما !!!





قسم به رسم دلتنگی عاشقان و سوگند به برگ زردی که نمی داند از کدام شاخه جدا شده !

پاییز دلگیر نیست ، دلم گیرِ پاییز است …




التماس دعا

"مهاجر"
شنبه نهم آذر 1392 | 6:41 قبل از ظهر | "مهاجر" | |

www . night Skin . ir