درباره

تویی شرط و شروط من ، اگر گاهی مسلمانم
منوی اصلی
جستجو
مطالب پيشين
آرشيو مطالب
تدبیر در قرآن
آیه قرآن
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
لينک دوستان
پيوندهاي روزانه
کاربردی
ابر برچسب ها
خدا (8) ,  عشق (7) ,  عقل (3) ,  اشک (3) ,  آه (2) ,  بهانه (2) ,  صبر (2) ,  زینب (2) ,  دل (2) ,  توکل (2) ,  امام رضا (2) ,  خلوت (2) ,  آهو (1) ,  کوچ (1) ,  نفس (1) ,  طوفان (1) ,  تردید (1) ,  معصومه (1) ,  خطا (1) ,  مقصد (1) , 

بعضی ها سکوتشان نیز بوی دروغ می دهد...!

---------------------------------------------------------

پی نوشت :  بصیرت یعنی اینکه بدانیم ، شمری که سر حسین علیه السلام را برید ، همان جانباز صفین است که تا مرز شهادت پیش رفت.

 




کاش ...




برچسب ها : کبوتر, عشق, امام رضا

 پدرم ... !
محفل کوچکمان هرشب به صفای وجودت، منوّر و مزیّن بود. کنار دست های خسته و گرمت دلم آرام بود و مطمئن ...
 
سفره محبت تو هرشب برای روح آزرده و خسته ام باز بود و من با جامی خالی، برای رفع این عطش دور تو حلقه می زدم...
همان شب ها هم تصور نبودت ترس عجیبی بر روی شانه هایم می نشاند و باز رسم روزگار است، می رسد از آنچه می ترسی!
 
این شب ها خاطرات تو را صفحه صفحه بر روی دیوارهای ذهنم به سوگ نشسته ام و قاب کرده ام تا هرکس وارد دنیای غمگینم شد، تو و خاطرات تو را نقش بسته در روح و روانم یابد؛
پدر!
اکنون که نیستی صفای خانه را گم کرده ایم؛ و عطر وجود نازنین تو را از میان دست های مادر می یابیم و آرام می شویم...
حیف پدر ! نعمتی که روزگار ز کفم ربود...
 
 
راستی ، آقاجان! زیارت قبول ....




باید وسطِ هفته  بیایی آقا

 

دیریست که جمعه های ما تعطیل است...

 

 



خدای ستارالعیوب ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس ...
 
احوالمان را در ماه ربیع، ماه شادی اهل بیت (علیهم السلام) بهاری گردان

دلنوشت مهاجر :


«
وَلَا یَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ وَکَفَی بِاللَّهِ حَسِیبًا »

خدا را فراموش نكن ، او حسابت را دارد...

 « فــقـــط خـــــدا »




جنازه ی پسرشونو که آوردن 

چیزی جز دو سه کیلو استخوان نبود

پدر سرشو بالا گرفت و گفت:

حاج خانم غصه نخوری ها!!!

دقیقا وزن همون روزیه که خدا بهمون هدیه دادش...

 




السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)

نمی دانم چه سری در وصال توست که دل پر از درد و آلام انسان را مرهم می بخشد و جلا ...

امام مهربانی!

مدد کن ابری را که با دیدن گنبدت بارانی می شود، بدون توجه به رفتار و گفتار انسانها بر همه ببارد ... 




عجب روزگاری است!
آسمان آسمان باران هم غم هجران تو را از ضمیر قلب دنیا نشسته است...
ای دل غافل!
تو خود که بباری، یک پیاله از باران وجودت همه عالم را صفا می بخشد...



اللّهم عجّل لولیّک الفرج بمصائب زینب الکبری(س)...




ولی "باران...باران. .. "

شیشه ی پنجره را باران شست...

از دل تنگِ من اما چ کسی این غم را خواهد شست...

افسران - ولی

 




 
السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللهِ وَ عَلَی الاَْرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِکَ عَلَیْکَ مِنّی سَلامُ اللهِ (اَبَداً) ما بَقیتُ وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکُمْ اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَ عَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلی اَوْلادِ
الْحُسَیْن
 
چه دلگیر است روزی که مهدی نیاید و حسین رفته باشد



عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟

به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت.

نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و  این بزم توئی ،آجرک الله!عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان  صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت  ببری تا بشوم کرب و بلایی...

 


 

به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد...

تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی...

 

پرسه در خیال حمیدرضابرقعی




زندگی انسانها پر از فراز و نشیب های مختلفی است که می تواند باعث اعتلاء یا سقوط او شود ، در این فراز و فرودهاست که صبر و تحمل و ظرفیت درونی انسانها هویدا می گردد . براساس آموخته هایم از منابع و منابر آدمی وقتی به حد اعلای انسانیت می رسد که در فرازها خود را گم نکند و اصلش را فراموش ننماید و در نشیب ها از کوره در نرود و صبر پیشه نماید که نجات و فلاح انسان در بردباری و شکیبایی است .

این دنیا با تمام زرق و برق ظاهری اش گذرا است و مرگ در کمین انسانها و از رگ گردن نزدیکتر . وای بر حال آنهایی که هم دنیای خود را بفروشند و هم آخرت شان را، آنهم به بهای کم !

 

به قول سیدمرتضی که می گفت « خوشا آنانکه مردانه می میرند و تو ای عزیز خوب می دانی تنها کسانی مردانه می میرند که مردانه زیسته باشند »

 



... مدتی است رفتار بعضی انسانها را که می بینم افسوس گذشته را بیشتر می برم و به دنبال گمشده ای در میان پستی و بلندی چند روزه دنیا هستم . انگار آدمها عوض شده اندو در موقعیتهای مختلف رفتار متفاوتی دارند ، حرفشان،عملشان ، دوستی هاشان و دشمنی هاشان بوی مردانگی نمی دهد !

حرف و عمل ، دوستی و دشمنی هرکدام دو روی یک سکه اند اما جنس این سکه پیش از این ، طلا بود نه آهن سیاه ... حرف با عمل سازگار بود و دوستی با دشمنی ناسازگار نه مثل حال ...

نمی دانم شاید روال زمان این است و باور من غلط ؟

گمشده این روزهای رفتار اجتماعی که می تواند جنس سکه ما را دوباره طلایی نماید و ذی قیمت « صداقت » است ، چیزی که باعث می شود دوست و دشمن ازهم تفکیک شوند و حرف و عمل با یکدیگر سازگار ...

زمانه عجیبی است ؛ پیش رویت ثنایت می گویند و پشت سرت معایب ... و این است رسم روزگار ما که از پشت ،خنجر بزنند و زخمش آنقدر کاری باشد که اعتماد را بمیراند.

آهای انسانهای زمانه ...

هر چه بردل دارید بگوئید و هرچه بغض و کینه پنهان کرده اید افشاء کنید، دوستان را ملالی نیست و دشمنان را زیاد ... مهاجر قصه ما هرچه ندارد یک چیز اما دارد و آن شعاری است برلب که مدیدی است نقش قلب گشته است

فقط خدا ...

این را هم بدانید مهاجر ، حرص و ولعی به آنچه شما از آن واهمه دارید،ندارد اما هیچ گاه هم نخواهید توانست او را عافیت طلب کنید ...

                                              والسلام




 

 

کـاش بشنـــوی..... 


بــشنوی دعــای دسـت هــای بـی پنـجره را 

دسـت هــایی که می نـویــسند 

بـ ـ ـ ـ ـا ر ا ن

به روزگـار مــن ببـــــار ...




به موقع آمدید و خط تزویر در هم شکستید ...

نمی دانم چه رازی در نام شهید است ؛ دل را صاف و زلال میکند گوئی آبی است طاهر و پاک که تمام زشتی ها و پلیدیها را از بین می برد ، (( شهید )) انسان را به حرکت وا می دارد و از این روزمرگی کسالت بخش زندگی نجات میدهد .یادش حی است و محیی ، عشق است و معشوق ، انتظار است و منتظر ، نور است و طلیعه صبح ، درد است و درمان ، اصلاً نام شهید ناجی است و منجی.

هنگامی که در منجلاب دنیای مادی مشغول بازی کیش و مات زندگیت هستی و تمام فکر و ذکرت دنبال نام است و آوازه ، تلنگری مثل پتک بر سرت آوار میشود ، (( شهید )) ...

راست میگفت آن سید بزرگوار : (( پندار ما این است که شهیدان رفته اند و ما مانده ایم ، ولی حقیقت این است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند ))

بغض سنگینی است  که گلویت را میفشرد با یک دنیا حرف ناگفته و نم نم بارانی ، جاری .

175 غواص شهید ... 

 

راستی ! یاد فیلم افق و رسول ملاقلی پور هم بخیر ...




زنــدگــی رقص واژگان است،

یکی به جرم تفاوت تنهاست، یکی به جرم تنهایی متفاوت!...


دلنوشت :

همین سه کلـمه برای وصـف حالم کافیست:

"لبخــندم درد میـکند..."




به شیشه های اتاقم دوباره «ها» کردم

و از نوشتن اسمـت بر آن حیا کردم

به روی شیشه کشیدم شبیه یک گنــبد

به پای شیشه نشستم رضا رضا کردم...





السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)



این پایین زندگی سخت است!

سخت است روبه آسمان نگاه کنی ولی بال و پری برای اوج گرفتن نداشته باشی!

خدایا ! دلم می خواهدت، سخت و بی تردید...


تنها برخی از آدمها باران را احساس می کنند!!

بقیه فقط خیس می شوند ...





تنهایی‌هایتان را پیش‌فروش نکنید...

فصلش که برسد به قیمت می‌خرند!!





گاهی یواشکی احساس می کنم با لبخندهای تصنّعیمان حق السکوت می دهیم به سوز و سازِ معرکه دنیا !

گاهی آن قدر تنهایی را قدم به قدم در کنار خود لمس می کنیم که فقط بال و پری می جوییم تا آرام پر به

اوج بکشیم... پر به سوی معبود!

گاهی جمع و ضرب رفاقت ها ، فقط منها از آب در می آید و باز هم می شود یک بر هیچ به نفع تنهایی...

لحظه های تاریک، به توانِ بی نهایت رسیده اند وقتی فرمول ریاضی دل آدمی همیشه زیر رادیکال است!

ای کاش قلب ها آن قدر وسعت داشت تا برای آنکه صندلی خودت را پیدا کنی،

مجبور نشوی دنبال رقیب بگردی تا از جایش بلند کنی و جایی باشد برای تو!

ای کاش وجودیت ها طعم عسل را به کام صداقت انسان ها می چشاندند تا حقیقت ، لباس زیبای

خود را بپوشد؛ آخر این روزها باطل آن قدر زیباست که حقیقت از نظر افتاده !

گاهی فقط بال و پری می خواهم تا اوج بگیرم و معراج کنم... به وسعت آغوش خدا!