درباره

تویی شرط و شروط من ، اگر گاهی مسلمانم
منوی اصلی
جستجو
مطالب پيشين
آرشيو مطالب
تدبیر در قرآن
آیه قرآن
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
لينک دوستان
پيوندهاي روزانه
کاربردی

کد موزیک الما

ابر برچسب ها
خدا (8) ,  عشق (6) ,  عقل (3) ,  اشک (3) ,  آه (2) ,  بهانه (2) ,  توکل (2) ,  صبر (2) ,  زینب (2) ,  دل (2) ,  خلوت (2) ,  آهو (1) ,  کوچ (1) ,  نفس (1) ,  طوفان (1) ,  تردید (1) ,  معصومه (1) ,  خطا (1) ,  مقصد (1) ,  بیراهه (1) , 
... مدتی است رفتار بعضی انسانها را که می بینم افسوس گذشته را بیشتر می برم و به دنبال گمشده ای در میان پستی و بلندی چند روزه دنیا هستم . انگار آدمها عوض شده اندو در موقعیتهای مختلف رفتار متفاوتی دارند ، حرفشان،عملشان ، دوستی هاشان و دشمنی هاشان بوی مردانگی نمی دهد !

حرف و عمل ، دوستی و دشمنی هرکدام دو روی یک سکه اند اما جنس این سکه پیش از این ، طلا بود نه آهن سیاه ... حرف با عمل سازگار بود و دوستی با دشمنی ناسازگار نه مثل حال ...

نمی دانم شاید روال زمان این است و باور من غلط ؟

گمشده این روزهای رفتار اجتماعی که می تواند جنس سکه ما را دوباره طلایی نماید و ذی قیمت « صداقت » است ، چیزی که باعث می شود دوست و دشمن ازهم تفکیک شوند و حرف و عمل با یکدیگر سازگار ...

زمانه عجیبی است ؛ پیش رویت ثنایت می گویند و پشت سرت معایب ... و این است رسم روزگار ما که از پشت ،خنجر بزنند و زخمش آنقدر کاری باشد که اعتماد را بمیراند.

آهای انسانهای زمانه ...

هر چه بردل دارید بگوئید و هرچه بغض و کینه پنهان کرده اید افشاء کنید، دوستان را ملالی نیست و دشمنان را زیاد ... مهاجر قصه ما هرچه ندارد یک چیز اما دارد و آن شعاری است برلب که مدیدی است نقش قلب گشته است

فقط خدا ...

این را هم بدانید مهاجر ، حرص و ولعی به آنچه شما از آن واهمه دارید،ندارد اما هیچ گاه هم نخواهید توانست او را عافیت طلب کنید ...

                                              والسلام




 

 

کـاش بشنـــوی..... 


بــشنوی دعــای دسـت هــای بـی پنـجره را 

دسـت هــایی که می نـویــسند 

بـ ـ ـ ـ ـا ر ا ن

به روزگـار مــن ببـــــار ...




به موقع آمدید و خط تزویر در هم شکستید ...

نمی دانم چه رازی در نام شهید است ؛ دل را صاف و زلال میکند گوئی آبی است طاهر و پاک که تمام زشتی ها و پلیدیها را از بین می برد ، (( شهید )) انسان را به حرکت وا می دارد و از این روزمرگی کسالت بخش زندگی نجات میدهد .یادش حی است و محیی ، عشق است و معشوق ، انتظار است و منتظر ، نور است و طلیعه صبح ، درد است و درمان ، اصلاً نام شهید ناجی است و منجی.

هنگامی که در منجلاب دنیای مادی مشغول بازی کیش و مات زندگیت هستی و تمام فکر و ذکرت دنبال نام است و آوازه ، تلنگری مثل پتک بر سرت آوار میشود ، (( شهید )) ...

راست میگفت آن سید بزرگوار : (( پندار ما این است که شهیدان رفته اند و ما مانده ایم ، ولی حقیقت این است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند ))

بغض سنگینی است  که گلویت را میفشرد با یک دنیا حرف ناگفته و نم نم بارانی ، جاری .

175 غواص شهید ... 

 

راستی ! یاد فیلم افق و رسول ملاقلی پور هم بخیر ...




زنــدگــی رقص واژگان است،

یکی به جرم تفاوت تنهاست، یکی به جرم تنهایی متفاوت!...


دلنوشت :

همین سه کلـمه برای وصـف حالم کافیست:

"لبخــندم درد میـکند..."




به شیشه های اتاقم دوباره «ها» کردم

و از نوشتن اسمـت بر آن حیا کردم

به روی شیشه کشیدم شبیه یک گنــبد

به پای شیشه نشستم رضا رضا کردم...





السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)



این پایین زندگی سخت است!

سخت است روبه آسمان نگاه کنی ولی بال و پری برای اوج گرفتن نداشته باشی!

خدایا ! دلم می خواهدت، سخت و بی تردید...


تنها برخی از آدمها باران را احساس می کنند!!

بقیه فقط خیس می شوند ...





تنهایی‌هایتان را پیش‌فروش نکنید...

فصلش که برسد به قیمت می‌خرند!!





گاهی یواشکی احساس می کنم با لبخندهای تصنّعیمان حق السکوت می دهیم به سوز و سازِ معرکه دنیا !

گاهی آن قدر تنهایی را قدم به قدم در کنار خود لمس می کنیم که فقط بال و پری می جوییم تا آرام پر به

اوج بکشیم... پر به سوی معبود!

گاهی جمع و ضرب رفاقت ها ، فقط منها از آب در می آید و باز هم می شود یک بر هیچ به نفع تنهایی...

لحظه های تاریک، به توانِ بی نهایت رسیده اند وقتی فرمول ریاضی دل آدمی همیشه زیر رادیکال است!

ای کاش قلب ها آن قدر وسعت داشت تا برای آنکه صندلی خودت را پیدا کنی،

مجبور نشوی دنبال رقیب بگردی تا از جایش بلند کنی و جایی باشد برای تو!

ای کاش وجودیت ها طعم عسل را به کام صداقت انسان ها می چشاندند تا حقیقت ، لباس زیبای

خود را بپوشد؛ آخر این روزها باطل آن قدر زیباست که حقیقت از نظر افتاده !

گاهی فقط بال و پری می خواهم تا اوج بگیرم و معراج کنم... به وسعت آغوش خدا! 





عاقد دوباره گفت : وکیلم ؟ ... پدر نبود

ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود

گفتند:رفته گل،نه گلی گم ،دلش گرفت

یـعـنی کـــه از اجـازه بــابــا خـبـر نـبـود

چندین بـهار منتـظـرش بود و برنـگـشت

آن فصلهای سرد که بی درد سر نبود


ایـکاش نامه ای،خبری،عطرچفیه ای

رویـــای دخــتـرانــه او بـیـشتـر نبـود

عـکس پدر ، مقابل آیـینه ، شمعدان

آن روز دورسفره به جزچشم تر نبود

عاقددوباره گفت وکیلم؟دلش شکست

یـعـنی بــه قـاب عکس امـیدی دگرنبود

او گـفت بـا اجـازه بــابــا ، بـله بـله 

مردی که غیرخاطره ای مختصر نبود

 

 


خوشا آنانکه مردانه می میرند و تو ای عزیز ، خوب میدانی !

تنها کسانی مردانه می میرند که مردانه زیسته باشند ....





نوشتم ؛ اما بعلت برخی مسائل حذف شد ...


یک وقتهایی باید  ، روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است 

و  بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

و اگه دست بردارت نباشن باید بنویسی ، پلمپ شد ...


دلنوشت : تو را به وسعت یک تماشــای سیـــر کم دارم ...




 یقین دارم آخر ِآرزوی دل همه کبوتران مهاجر دنیا آسمان توست!

السلام علیک یا علی بی موسی الرضا(ع)




خدایا !

کاش ، به همان اندازه ای که از حرف مردم می ترسیم ، از تو می ترسیدیم که اگر اینگونه بود دنیای ما دنیای دیگری بود ، و آخرت ما آخرت دیگری ...



راستی سهراب ، قایقت جا دارد ...


دلنوشت : کسی که تو حرفاش زیاد میگه ؛ بی خیال ؛

 بیشتر از همه فکر و خیال داره، فقط دیگه حال و حوصله بحث و صحبت نداره...






چه دلپذیر است اینکه گناهانم پیدا نیستند !

وگرنه مجبور بودم هر روز خودم را پاک بشویم ، شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردم و باز دلپذیر و نیکوست اینکه ، آن معاصی شکلم را دگرگون نمی کنند !


خدای ستارالعیوب ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس ...

دلنوشت مهاجر :

«
وَلَا یَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ وَکَفَی بِاللَّهِ حَسِیبًا »

خدا را فراموش نكن ، او حسابت را دارد...




مهم آن نیست که از نسل نسیم سحری ، یا که از جنس کدامین شب غربت زده ای

باید از آینه ها سخت مراقب باشی ، قلب آن ها به تگرگی بند است

آب ها آن سر آبادی دنیا، چه صفایی دارند ، گرچه سنگ از طپش آب به هنگام سقوط ، خندان است

ولی آبِ دریا ترس از سنگ و نهیبش دارد ، شاید آن لحظه تو برگی باشی

به سبکبالی و آزادی و در شوق سفر ،  اگرت کوی گذر بر لب یک آینه یا آب افتاد

نقشی از عشق بر آن ، جا بگذار ، شاید آن آینه باقی مانَد

شاید آن آب ، پناه دل ماهی باشد

سنگ ها ساز شکستن بنوازند ، ولی ،  هنر آب و نجیبانه ی آیینه به دل بنشیند...

رهگذر می بیند ،  آب و آیینه و سنگش با توست...

                                                                           کد گمنام

 بگذار هر چه از دست میرود برود؛

 من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد، حتی زندگی را .

  چگوارا




 الهی ! رضا برضائک ، تسلیما بقضائک و مطیعا لامرک

لا معبود سواک یا غیاث المستغیثین…

دلم ز قفس آزاد کن …







به حلقه های ضریحت دلم گره خورده

گره گشای من؛ این بار این گره مگشای...


گـــشـــتـم بـــر در دیــوار حـریــمـــت ، جایی ننوشتند گنهکار نیاید ...



التماس دعای زیارت
"مهاجر"




دلنوشت کد گمنام  : روزگار عجیبی است !

مردم می بینند که از برگ بهاری ، تصویری جز زردی و خشکیدگی نمانده ، اما همین که آن را افتاده روی زمین می بینند ، دوست دارند پا روی تنِ پژمرده اش بگذارند تا خش خش و صدای خرد شدنش را بشنوند...

این است دلخوشی آدم های روزگار ما !!!





قسم به رسم دلتنگی عاشقان و سوگند به برگ زردی که نمی داند از کدام شاخه جدا شده !

پاییز دلگیر نیست ، دلم گیرِ پاییز است …




التماس دعا

"مهاجر"



ببار ای باران... !

ببار و خیس کن کوچه پس کوچه های دلتنگی را ، پاک کن زشتیها را و زلال کن دلها را ،

شقایقهای وحشی محله ما ، آب که نمیخواهند اما لطافت آب را نیاز دارند ... 

باران ... !

صدایت آرام بخش خلوتگه تنهایی ام است و تسکین سنگینی درد هجران

دوست دارم در بلندای دوری از رسم روزگار نامراد دنیا و ناجوانمردیهای دنیا طلبان ، بباری

و من زیر قطره های شبنم ، دست بر آسمان بردارم و آفتاب را طلب کنم

باران ...!

دلت را به ذوق عاشقان کوی وصال که تو را با چتری بر سر می خواهند ، خوش مکن ! و به فکر دردمندان هجران یار باش که بی تو خشک می شوند ... 

دوستت دارم باران !  می باری و نمی پرسی کاسه های خالی از آن کیست ...




این روزها !
 آب و هوای دلم آنقدر بارانی است
که رختهای دلتنگیم را ف
رصتی برای خشک شدن نیست ... !
  
خـــدایا ! دلم مرهـمی می خواهد از جــنس خــودت

نزدیـــک ؛ بی خطــــر ؛ بخشــــنده و بی منّـــــــــــــــــت … !



دلنوشت : به خاطر مردم تغییر مکن ، این جماعت هر روز تو را جور دیگری می خواهند ...

یک کلام ! خودت باش ...!




برچسب ها : دل, خدا, باران و عشق


خدا در دو جا به بندگانش مي‌خندد !!!

يکي زماني که همه دست به دست هم
مي‌دهند تا يکي را ذليل کنند و خدا نمي‌خواهد


و زماني که همه دست به دست هم مي‌دهند کسي را عزيز کنند
و خدا نمي‌خواهد 



خدایا تو میدانی آنچه را که من نمیدانم …

الهی و ربی ! من لی غیرک

"مهاجر"




برچسب ها : خدا, عزیز, ذلیل و عشق